ا مرداد ۱۴۰۵
سهیلا نژند، سحر کریمی
مقدمه
امپریالیسم معاصر غرب را نمیتوان صرفاً ادامهی مستقیم امپریالیسم استعماری اواخر سدهی نوزدهم دانست. ساختار اقتصاد جهانی، نظام دولتها، فناوریهای ارتباطی، سازمانهای بینالمللی و اشکال اعمال قدرت در فاصلهی بیش از یک سده دگرگون شدهاند. با این حال، مسئلهی تمرکز قدرت، کنترل منابع و مسیرهای راهبردی، جلوگیری از ظهور رقبای ژئوپلیتیک و ایجاد مشروعیت برای مداخله در جوامع دیگر همچنان از عناصر اساسی نظم امپریالیستی بهشمار میروند.
تفاوت مهم دوران کنونی را باید در چندلایه شدن ابزارهای اعمال قدرت جست وجو کرد. قدرت نظامی همچنان اهمیت بنیادی دارد، اما در کنار آن تحریم اقتصادی، کنترل فناوری، جنگ اطلاعاتی، عملیات روانی، تولید روایت، چارچوببندی رسانهای و تأثیرگذاری بر ادراک جمعی به اجزای فزایندهی اعمال قدرت تبدیل شدهاند. در چنین شرایطی، مرز میان جنگ و صلح نیز وضوح سابق خود را از دست میدهد. یک کشور ممکن است رسماً در وضعیت جنگ نباشد، اما اقتصاد آن تحت فشار شدید تحریم قرار گیرد، زیرساختهایش هدف عملیات سایبری واقع شود، انسجام اجتماعی آن تحت تأثیر عملیات اطلاعاتی قرار گیرد و مشروعیت سیاسی آن در فضای بین المللی بهطور نظام مند تضعیف شود.
از این منظر، جنگ معاصر تنها در میدان نظامی رخ نمیدهد؛ بخشی از آن در میدان ادراک و معنا سازمان مییابد. پیش از آنکه مداخلهی نظامی برای یک جامعه قابل پذیرش شود، اغلب باید تصویری از جهان ساخته شود که در آن مداخله نه بهعنوان تجاوز، بلکه به عنوان «آزادسازی»، «مبارزه با تروریسم»، «حفاظت از غیرنظامیان» یا «دفاع از دموکراسی» فهمیده شود.
این مقاله با پیوند دادن سه سطح تحلیل، این فرایند را بررسی میکند: نخست، تحول ساختاری امپریالیسم آمریکا و جایگاه آسیای غربی (و یا به زبان استعماری خاورمیانه) در آن؛ دوم، نقش رسانه در تولید مشروعیت سیاسی برای جنگ؛ و سوم، نقش زبان و چارچوبهای شناختی در سازماندهی ادراک عمومی. جنگ عراق، روایتهای متفاوت رسانهای از نبردهای حلب و موصل، تجربهی سوریه و تحولات اخیر ایران بهعنوان مطالعات موردی این تحلیل مورد استفاده قرار میگیرند.
عراق و صورتبندی امپریالیسم در نظم تکقطبی
در دسامبر ۲۰۰۲، تنها چند ماه پیش از حملهی آمریکا و متحدانش به عراق، سردبیران Monthly Review مقالهای با عنوان «جاه طلبیهای امپریالیستی آمریکا و (مسئلهی) عراق» منتشر کردند. اهمیت این مقاله در آن بود که تلاش دولت جورج دبلیو بوش برای جنگ با عراق را نه صرفاً در چارچوب ادعاهای مربوط به «سلاحهای کشتار جمعی» و «مبارزه با تروریسم»، بلکه در متن تحول گستردهتری در ساختار قدرت جهانی تحلیل میکرد.
نویسندگان استدلال میکردند که ادعای وجود «سلاحهای کشتار جمعی» را نمیتوان مستقل از تاریخ روابط آمریکا با عراق بررسی کرد. آنان به این تناقض اشاره میکردند که در دههی ۱۹۸۰، هنگامی که حکومت عراق در معادلات منطقهای متحد غرب محسوب میشد، انتقال مواد و فناوریهای دارای کاربرد بیولوژیک به عراق با مجوز دولت آمریکا صورت گرفته بود. در این چارچوب، آنچه بعدها بهعنوان تهدیدی مطلق و توجیهی برای جنگ معرفی شد، پیشتر در شرایط ژئوپلیتیکی متفاوت با واکنشی کاملاً متفاوت مواجه شده بود.
این تناقض نمونهای از مسئلهای گستردهتر است: تعریف «تهدید» در سیاست بینالملل صرفاً نتیجهی ویژگی ذاتی یک سلاح، دولت یا نیروی سیاسی نیست، بلکه به جایگاه آن در ساختار قدرت نیز وابسته است. یک دولت میتواند در یک دوره «متحد راهبردی» و در دورهای دیگر «تهدیدی برای امنیت جهانی» معرفی شود، بدون آنکه این تحول الزاماً با تغییری متناسب در ماهیت آن دولت همراه باشد.
از دید نویسندگان Monthly Review، جنگ عراق را باید در بستر تلاش آمریکا برای تثبیت نظم تک قطبی پس از فروپاشی اتحاد شوروی مطالعه کرد. هدف تنها سرنگونی دولت صدام حسین نبود؛ عراق یکی از حلقههای مهم در بازآرایی جغرافیای سیاسی آسیای غربی(خاورمیانه) و تثبیت موقعیت ایالات متحده در نظم جهانی پس از جنگ سرد بود.
از امپریالیسم استعماری تا هژمونی جهانی آمریکا
برای توضیح این تحول، مقالهی Monthly Review سه مرحلهی عمده در تاریخ امپریالیسم مدرن را از یکدیگر متمایز میکند. مرحلهی نخست با رقابت قدرتهای اروپایی بر سر مستعمرات، بازارها و تقسیم آفریقا در اواخر سدهی نوزدهم پیوند داشت. در این دوره، سلطهی امپریالیستی غالباً بهصورت مستقیم و از طریق اشغال سرزمینی و ادارهی مستعمرات اعمال میشد. مرحلهی دوم پس از جنگ جهانی اول و پیمان ورسای شکل گرفت. رقابت میان قدرتهای سرمایهداری ادامه یافت، اما ظهور انقلاب روسیه و بلشویسم نیز متغیر تازهای وارد نظام بینالمللی کرد. مرحلهی سوم پس از جنگ جهانی دوم آغاز شد؛ هنگامی که ایالات متحده به قدرت مسلط جهان سرمایه داری تبدیل شد. در این دوره، مفهوم «حوزهی بزرگ» (Grand Area) اهمیت یافت: مجموعهای از مناطق راهبردی جهان که کنترل سیاسی، اقتصادی و نظامی آنها برای حفظ برتری آمریکا ضروری تلقی میشد.
آسیای غربی در این معماری قدرت، موقعیتی استثنایی داشت. تمرکز عظیم ذخایر نفت و گاز، موقعیت جغرافیایی میان آسیا، اروپا و آفریقا و قرار گرفتن در مسیرهای اصلی تجارت و انرژی، این منطقه را به یکی از کانونهای رقابت جهانی تبدیل کرد.
به همین دلیل، مسئلهی نفت را نمیتوان تنها به نیاز مستقیم آمریکا به انرژی تقلیل داد. کنترل یا نفوذ بر نظام انرژی آسیای غربی، به یک قدرت هژمون امکان میدهد بر شرایط دسترسی سایر قدرتهای اقتصادی به انرژی نیز تأثیر بگذارد. در چنین چارچوبی، عراق نه تنها بهدلیل ذخایر نفتی خود، بلکه به دلیل موقعیت آن در رابطه با ایران، کشورهای عربی خلیج فارس و مسیرهای انرژی جهان اهمیت ژئوپلیتیک پیدا میکرد. این تحلیل با مفهوم راهبردی ‘break-out’ نیز پیوند دارد: ایجاد چنان برتری فناورانه، نظامی و ژئوپلیتیکیای که ظهور یک قدرت یا ائتلاف رقیب را دشوار یا نا ممکن سازد. در این معنا، جنگ عراق بخشی از تلاش برای تثبیت ساختار تک قطبی قدرت پس از پایان جنگ سرد بود.
مشروعیت به مثابه یکی از منابع قدرت نظامی
با این حال، قدرت نظامی برای جنگ کافی نیست. دولتها، بهویژه در نظامهای سیاسی متکی بر افکار عمومی، برای ورود به جنگ به تولید مشروعیت نیز نیاز دارند. نمونهی تاریخی مهم در این زمینه «شهادت نیره الصباح» در آستانهی جنگ خلیج فارس است. در سال ۱۹۹۰، دختر سفیر کویت در آمریکا در شهادتی که بازتاب گستردهای یافت، ادعا کرد نیروهای عراقی نوزادان کویتی را از دستگاههای انکوباتور خارج کرده و آنان را به حال مرگ رها کردهاند. این روایت بهسرعت به یکی از تصاویر عاطفی مهم در شکلگیری حمایت عمومی از مداخله علیه عراق تبدیل شد. بعدها ابعاد روابط عمومی و سازمانیافتهی این ماجرا آشکار شد و اعتبار روایت اولیه بهشدت زیر سؤال رفت. اهمیت تاریخی این مورد تنها در نادرستی یک روایت نیست؛ بلکه در نشان دادن رابطهی میان عاطفه، رسانه و مشروعیت جنگ است.
برای بسیج جامعه در حمایت از جنگ، ارائهی محاسبات ژئوپلیتیکی دربارهی نفت، هژمونی یا موازنهی قدرت معمولاً کافی نیست. جنگ نیازمند یک روایت اخلاقی است. در این روایت، باید قربانیای وجود داشته باشد که مخاطب بتواند با او همذاتپنداری کند، متجاوزی که شرارت او قابل تردید نباشد، و نیروی مداخلهگری که اقدام خود را نه در مقام قدرتی دارای منافع سیاسی، بلکه در مقام نجاتدهنده معرفی کند. در نتیجه، میتوان از مرحلهای پیش از جنگ نظامی سخن گفت: مرحلهی تولید معنای جنگ.
رسانه و استاندارد دوگانه: مطالعهی حلب و موصل
مطالعهی تطبیقی یوهانس شرلینگ (Scherling, 2021) دربارهی پوشش رسانهای نبردهای حلب و موصل امکان بررسی تجربی این مسئله را فراهم میکند. نبرد حلب در سوریه و نبرد موصل در عراق هر دو نمونههایی از جنگ شهری گسترده بودند که با ویرانی شدید، تلفات غیرنظامی و آوارگی وسیع همراه شدند. با وجود شباهتهای ساختاری میان این دو نبرد، شرلینگ نشان میدهد که نحوهی روایت آنها در رسانههای جریان اصلی غربی تفاوت چشمگیری داشت. این تفاوت را میتوان در چهار سطح اصلی بررسی کرد: نسبت دادن عاملیت، انتخاب منابع، گزینش واژگان و ارزشگذاری قربانیان.
عاملیت
در گزارشهای مربوط به حلب، مسئولیت مرگ غیرنظامیان غالباً بهصورت مستقیم به دولت سوریه و متحدان آن نسبت داده میشد. ساختار نحوی جمله، فاعل را مشخص میکرد: نیرویی بمباران میکند و انسانهایی در نتیجهی عمل آن کشته میشوند. در پوشش موصل، مسئولیت تلفات غیرنظامیان در بسیاری موارد میان مجموعهای از عوامل توزیع میشد: داعش، نبردهای خیابانی، حملات هوایی و شرایط پیچیدهی جنگ شهری. در نتیجه، رابطهی میان حملات ائتلاف و مرگ غیرنظامیان میتوانست از نظر زبانی غیرمستقیمتر شود. اهمیت این تفاوت در آن است که حتی ساختار دستوری جمله میتواند مسئولیت سیاسی تولید کند یا آن را کاهش دهد.
انتخاب منابع
تفاوت دوم به منابع مورد استفاده مربوط میشود. در پوشش حلب، روایت شاهدان، فعالان و منابع مرتبط با مخالفان دولت سوریه جایگاه مهمی داشت، در حالی که اظهارات دولت سوریه و روسیه اغلب با فاصلهگذاری و تردید بازتاب داده میشد. در موصل، منابع رسمی ائتلاف و مقامات نظامی از اعتبار اولیهی بیشتری برخوردار بودند و در مواردی که حملات ائتلاف به مرگ غیرنظامیان منجر میشد، همین منابع امکان توضیح و بازچارچوببندی حادثه را پیدا میکردند. بنابراین، سوگیری رسانهای تنها از طریق انتشار خبر نادرست عمل نمیکند. تعیین اینکه چه کسی اساساً «منبع معتبر» محسوب میشود، خود یکی از سازوکارهای ساختاری تولید روایت است.
«سقوط» و «آزادسازی»
یکی از روشنترین یافتههای شرلینگ تفاوت واژگان مورد استفاده برای توصیف نتایج دو نبرد است. بازپسگیری حلب توسط دولت سوریه میتوانست «سقوط حلب» توصیف شود، در حالی که بازپسگیری موصل از داعش «آزادسازی موصل» نامیده میشد. از نظر صرفاً نظامی، در هر دو مورد یک نیروی مسلح کنترل سرزمینی را از نیروی دیگری بازپس میگرفت. اما «سقوط» و «آزادسازی» از نظر معنایی خنثی نیستند. اولی فقدان و شکست را تداعی میکند و دومی رهایی و مشروعیت را.
در نتیجه، مخاطب پیش از آنکه وارد تحلیل سیاسی شود، از طریق واژه با یک ارزیابی اخلاقی مواجه شده است.
قربانیان شایسته و ناشایسته
این یافته با مفهوم «قربانیان شایسته و ناشایسته» در سنت نقد رسانهای هرمن و چامسکی ارتباط پیدا میکند. همهی مرگها از نظر زیستی یکساناند، اما همهی قربانیان از نظر رسانهای ارزش یکسانی پیدا نمیکنند. برخی دارای نام، تصویر، خانواده و زندگی شخصی میشوند. دربارهی رؤیاهایشان، مدرسهشان و والدینشان گزارش منتشر میشود. مخاطب آنان را نه بهعنوان عدد، بلکه بهعنوان انسان تجربه میکند. گروهی دیگر ممکن است تنها در قالب «تلفات»، «کشتهشدگان» یا «خسارات جانبی» ظاهر شوند.
این تمایز در پوشش جنگهای معاصر اهمیت فراوان دارد. پوشش گستردهی حمله به بیمارستان کودکان اوخماتدیت در کییف در ژوئیهی ۲۰۲۴ نمونهای از تبدیل رنج غیرنظامیان به مسئلهای اخلاقی و جهانی بود.
پرسش انتقادی این نیست که چرا این قربانیان مورد توجه قرار گرفتند؛ چنین توجهی کاملاً ضروری است. پرسش این است که چرا قربانیان حملات مشابه در فلسطین، لبنان، سوریه، یمن، لیبی و عراق یا ایران الزاماً از همان درجهی رؤیتپذیری، شخصیتبخشی و همدلی برخوردار نمیشوند.
استاندارد دوگانه دقیقاً زمانی آشکار میشود که مطالبهی اخلاقی ما نه «کاهش همدلی با قربانی اول»، بلکه «تعمیم همان همدلی به قربانی دوم» باشد.
از تحلیل رسانه به علوم شناختی: مسئلهی چارچوب
در این نقطه، نظریهی جورج لیکاف دربارهی زبان و چارچوبهای شناختی اهمیت پیدا میکند. در زبانشناسی شناختی، زبان صرفاً ابزاری برای انتقال مجموعهای از دادههای خنثی از ذهن فرستنده به ذهن گیرنده نیست. واژهها مفاهیم و چارچوبهایی را فعال میکنند که با شبکههای گستردهتری از تجربه، ارزش و داوری اخلاقی ارتباط دارند. مفهوم frame یا چارچوب در اینجا اساسی است.
هنگامی که یک رویداد در چارچوب «آزادسازی» قرار میگیرد، مجموعهای از مفاهیم مرتبط با اسارت، رهایی، مشروعیت و نجات فعال میشوند. هنگامی که همان رویداد «اشغال» نامیده میشود، شبکهای متفاوت از مفاهیم، شامل تجاوز، سلطه و سلب حق تعیین سرنوشت، فعال میگردد. بنابراین واژهها تنها واقعیت را نامگذاری نمیکنند؛ بلکه در چگونگی ادراک آن مشارکت دارند.
از این منظر، تفاوت میان عباراتی مانند «روسیه بیمارستان را بمباران کرد» و «انفجاری در یک بیمارستان رخ داد» صرفاً سبکی از نوشتن نیست. در جملهی نخست، عامل، عمل و قربانی در یک رابطهی علّی روشن قرار دارند. در جملهی دوم، حادثه وجود دارد اما عاملیت میتواند از میدان ادراک خارج شود.
همین مسئله دربارهی اصطلاحاتی چون «تلفات جانبی»، «عملیات ضدتروریسم»، «حملهی پیشگیرانه»، «اپوزیسیون معتدل»، «رژیم» و «مداخلهی بشردوستانه» نیز مطرح است.
از پروپاگاندا به امپریالیسم ادراک و معنا
در اینجا میتوان مفهوم «امپریالیسم ادراک و معنا» را بهعنوان یک چارچوب تحلیلی پیشنهاد کرد.
منظور از امپریالیسم ادراک و معنا در این بحث اعمال قدرت از طریق تثبیت دستگاه مفهومیای است که به یک مرکز قدرت اجازه میدهد بازیگران، خشونتها و مداخلات را نامگذاری و طبقهبندی کند. قدرتی که بتواند تعیین کند چه کسی «تروریست» و چه کسی «مبارز آزادی» است، چه دولتی «حکومت» و چه دولتی «رژیم» است، کدام عملیات «تجاوز» و کدام «مداخلهی بشردوستانه» است، تنها بر زبان مسلط نشده است؛ بخشی از میدان مشروعیت سیاسی را نیز در اختیار گرفته است. این مسئله تفاوت مهمی با تصور سادهی پروپاگاندا دارد.
پروپاگاندا الزاماً به معنای دروغگویی مستقیم نیست. شکل مؤثرتر آن میتواند از طریق انتخاب رویدادهای واقعی، حذف واقعیتهای دیگر، تعیین سلسلهمراتب اهمیت، انتخاب تصویر، گزینش منبع، ساخت تیتر و تکرار واژگان خاص عمل کند.
در نتیجه، ممکن است تکتک اجزای یک گزارش از نظر صوری درست باشند، اما مجموعهی آنها تصویری بهشدت جهتدار از واقعیت تولید کند.
سوریه: از بحران اجتماعی تا بینالمللیشدن منازعه
تجربهی سوریه برای فهم این سازوکار اهمیت ویژهای دارد. اعتراضات و نارضایتیهای اجتماعی سوریه در سال ۲۰۱۱ را نمیتوان صرفاً محصول مداخلهی خارجی دانست. جامعهی سوریه دارای تعارضات سیاسی، نابرابریها و نارضایتیهای واقعی بود. اما روند بعدی نشان داد که چگونه یک بحران داخلی میتواند با مداخلهی بازیگران منطقهای و جهانی، تبدیل شدن منازعه به مبارزهی مسلحانه، تحریم اقتصادی، جنگ اطلاعاتی و ورود گروههای جهادی به یک جنگ بینالمللیشده تبدیل شود.
پیامد آن نیز صرفاً تغییر در ساختار قدرت سیاسی نبود. تخریب زیرساختها، آوارگی میلیونها انسان، مهاجرت گسترده، تشدید شکافهای مذهبی و قومی و فرسایش انسجام اجتماعی از نتایج بلندمدت این جنگ بودند. این تجربه یک تمایز نظری اساسی را ضروری میسازد: هیچ بهانهای حتی مشکلات واقعی داخلی به مداخله خارجی مشروعیت نمیبخشد.
یک جامعه میتواند همزمان نیازمند تحولات عمیق سیاسی و اجتماعی باشد و حق داشته باشد این تحولات را بدون بمباران، اشغال، تحریمهای ویرانگر و مهندسی سیاسی خارجی دنبال کند.
ایران و منازعه بر سر تعریف واقعیت
همین مسئله در بررسی تحولات ایران اهمیت پیدا میکند.
اعتراضات و درگیریهای ژانویهی ۲۰۲۶ با روایتهای شدیداً متعارضی مواجه شدند. بخشی از رسانههای غربی رویدادها را عمدتاً در چارچوب اعتراضات دموکراسیخواهانه و مقابلهی حکومت با معترضان قرار دادند. در مقابل، منابع رسمی ایران از حضور گروههای مسلح، کشتهشدن نیروهای پلیس، کشف سلاح و دخالت شبکههای خارجی سخن گفتند. از منظر یک تحلیل آکادمیک، هیچیک از این ادعاها را نباید تنها به دلیل هویت گوینده بهصورت پیشینی پذیرفت یا رد کرد. ادعاهای دولت ایران دربارهی مداخلهی موساد یا سیا همان اندازه نیازمند بررسی شواهد مستقلاند که ارقام منتشرشده توسط رسانهها و سازمانهای مخالف حکومت دربارهی شمار قربانیان.
اما درست در همین نقطه، مسئلهی معرفتشناختی مهمی آشکار میشود.
اگر ادعاهای منابع نزدیک به یک طرف، حتی پیش از راستیآزمایی، در چارچوب «گزارش» قرار گیرند، اما ادعاهای طرف دیگر از ابتدا «پروپاگاندا» نامیده شوند، سلسلهمراتب اعتبار پیش از بررسی شواهد ایجاد شده است. بنابراین نقد استاندارد دوگانه نباید به جایگزین کردن یک حقیقت رسمی با حقیقت رسمی دیگری منجر شود. هدف باید مطالبهی معیارهای یکسان برای ارزیابی همهی ادعاها باشد. در عین حال، اعتراضات ایران را نمیتوان مستقل از شرایط مادی جامعه تحلیل کرد. تحریمهای گستردهی اقتصادی، کاهش قدرت خرید، مشکلات ساختاری اقتصاد، سیاستهای داخلی دولت، نابرابری و نارضایتی اجتماعی همگی بخشی از زمینهی بحراناند.
تحلیل انتقادی زمانی قدرت خود را حفظ میکند که بتواند دو واقعیت را همزمان ببیند: وجود نارضایتیهای واقعی داخلی و امکان بهرهبرداری قدرتهای خارجی از همان نارضایتیها.
جنگ هیبریدی و محو مرز میان جنگ و صلح
مفهوم جنگ هیبریدی امکان قرار دادن این عناصر در یک ساختار تحلیلی مشترک را فراهم میکند.
در جنگ کلاسیک، آغاز جنگ معمولاً با رخدادی قابلشناسایی مانند حملهی نظامی مشخص میشود. در منازعات معاصر، این مرز میتواند بسیار مبهمتر باشد. تحریم اقتصادی، محاصرهی مالی، عملیات سایبری، ترور هدفمند، عملیات اطلاعاتی، حمایت از گروههای مخالف، جنگ روانی، فشار حقوقی و دیپلماتیک و حملات نظامی میتوانند نه بهصورت مراحل مستقل، بلکه بهعنوان اجزای همزمان یک منازعه عمل کنند. در چنین وضعیتی، زبان نیز بخشی از زیرساخت جنگ میشود.
پیش از حمله به یک دولت، ممکن است مشروعیت آن بهتدریج در فضای عمومی تخریب شود. نهادهای رسمی آن میتوانند بهعنوان سازمانهای جنایتکار یا تروریستی بازتعریف شوند. روابط عادی دیپلماتیک میتواند از نظر اخلاقی غیرقابلدفاع معرفی شود و در نهایت، اقدامات نظامی علیه آن دولت نه بهعنوان جنگ میان دولتها، بلکه بهعنوان اجرای نوعی ضرورت امنیتی یا اخلاقی بازنمایی گردد.
این فرایند را میتوان «ساختن امکان سیاسی جنگ» نامید.
مهندسی روایت و خطر مهندسی نفرت
پیوند میان تحلیل شرلینگ و نظریهی چارچوببندی لیکاف ما را به مسئلهای فراتر از سوگیری رسانهای هدایت میکند: امکان تبدیل مهندسی روایت به مهندسی قطبیشدن اجتماعی. تکرار مستمر دوگانههایی مانند «مردم در برابر رژیم»، «تمدن در برابر بربریت»، «دموکراسی در برابر تروریسم» یا «ما در برابر آنها» میتواند پیچیدگی اجتماعی را به دو اردوگاه اخلاقی تقلیل دهد.
این فرایند زمانی خطرناکتر میشود که چارچوبهای بیرونی وارد خود جامعهی مورد هدف شوند.
در چنین شرایطی، مخالف سیاسی دیگر صرفاً کسی با منافع، تجربه یا تحلیل متفاوت نیست؛ به دشمن اخلاقی تبدیل میشود. امکان مذاکره، سازش و ایجاد نهادهای مشترک کاهش مییابد و منازعهی سیاسی میتواند به منازعهی هویتی تبدیل شود. جامعهای که در آن گروههای مختلف دیگر یکدیگر را بخشی از یک کل مشترک نمیبینند، برای جنگ داخلی بسیار آسیبپذیرتر است. تجربهی سوریه نشان میدهد که فروپاشی اجتماعی لزوماً از یک طرح واحد و ازپیشتعیینشده ناشی نمیشود. مجموعهای از نارضایتیهای واقعی، خطاهای حکومت، مداخلات خارجی، رقابت قدرتهای منطقهای، مسلحشدن مخالفان، ظهور بنیادگرایی و قطبیشدن اجتماعی میتوانند در یک فرایند بازخوردی یکدیگر را تقویت کنند تا در نهایت سیستمی پدید آید که هیچیک از بازیگران اولیه بهتنهایی قادر به کنترل آن نیستند.
این نکته برای تحلیل ایران حیاتی است.
ضدامپریالیسم و حق تعیین سرنوشت
نقد امپریالیسم زمانی از نظر نظری منسجم باقی میماند که با دفاع بیقیدوشرط از دولتهای هدف امپریالیسم یکی گرفته نشود. میتوان منتقد ساختار سیاسی ایران بود و همزمان با حملهی نظامی به ایران مخالفت کرد.
میتوان از حقوق معترضان دفاع کرد و در عین حال دخالت دولتهای خارجی در اعتراضات را غیرقابلقبول دانست.
میتوان خواهان تغییرات بنیادی اجتماعی و سیاسی بود و همزمان تأکید کرد که تعیین شکل آیندهی ایران حق مردم ایران است، نه واشنگتن، تلآویو یا پایتختهای اروپایی. در واقع، این تمایز یکی از اصول اساسی ضدامپریالیسم است.
حق تعیین سرنوشت زمانی معنا دارد که مردم یک جامعه بتوانند تعارضات درونی خود را، حتی اگر عمیق و رادیکال باشند، بدون تهدید نابودی زیرساختها، تجزیهی کشور یا تحمیل یک نظم سیاسی از خارج حل کنند. تجربهی افغانستان، عراق، لیبی و سوریه نشان میدهد که فروپاشی یک دولت الزاماً مترادف با رهایی جامعه نیست. نابودی ظرفیت نهادی یک کشور میتواند به خلأ قدرت، جنگ داخلی، بنیادگرایی، مهاجرت گسترده و وابستگی طولانیمدت منجر شود.
از این منظر، آزادی اجتماعی و استقلال از سلطهی خارجی دو پروژهی متضاد نیستند. یک پروژهی رهاییبخش باید قادر باشد هر دو را همزمان مطالبه کند.
نتیجهگیری: اشغال معنا پیش از اشغال سرزمین
تحلیل امپریالیسم معاصر بدون بررسی قدرت نظامی، اقتصادی و فناورانه ناقص است؛ اما به همان اندازه، تحلیل آن بدون مطالعهی زبان، رسانه و شناخت نیز دیگر کافی نیست. از جنگ عراق تا سوریه و از پوشش متفاوت حلب و موصل تا منازعهی روایی پیرامون ایران، یک مسئلهی مشترک قابل مشاهده است: قدرت تنها از طریق کنترل سرزمین عمل نمیکند؛ قدرت در تعیین معنای رویدادها نیز عمل میکند. چه کسی «تروریست» است؟ چه کسی «مبارز آزادی» است؟ چه شهری «سقوط» میکند و چه شهری «آزاد» میشود؟ کدام حمله «تجاوز» و کدام حمله «عملیات پیشگیرانه» است؟ چرا یک قربانی نام، تصویر و زندگی پیدا میکند، در حالی که قربانی دیگری به «تلفات جانبی» تبدیل میشود؟ این پرسشها مسائل فرعی زبانشناختی نیستند. آنها مستقیماً با توزیع قدرت در نظام بینالمللی مرتبطاند. قدرتی که بتواند واژگان مشروع توصیف جهان را تعیین کند، بخشی از امکان قضاوت دربارهی همان جهان را نیز در اختیار گرفته است.
از این رو، مقاومت در برابر امپریالیسم معاصر تنها در میدان نظامی یا اقتصادی صورت نمیگیرد. یکی از نخستین عرصههای آن، مقاومت معرفتی است: بازگرداندن عاملیت به جمله، مقایسهی معیارهای خبری، آشکار کردن منابع، تفکیک داده از ادعا، بررسی مستقل شواهد و امتناع از تقسیم انسانها به قربانیان شایسته و ناشایسته.
این مقاومت همچنین مستلزم رهایی از دوگانهای کاذب است که جامعه را وادار میکند میان دفاع از حکومت موجود و حمایت از مداخلهی خارجی یکی را انتخاب کند. امکان دیگری وجود دارد: دفاع همزمان از حق مردم برای تغییر ساختارهای داخلی و حق جامعه برای مصون ماندن از سلطه و مهندسی خارجی.
در جهانی که نظم تکقطبی پس از جنگ سرد با تحولات ساختاری روبهرو شده است، این مسئله اهمیتی مضاعف پیدا میکند. افول یک هژمونی الزاماً به ظهور نظمی عادلانهتر نمیانجامد؛ دورههای گذار میتوانند با تشدید رقابت، نظامیگری و تلاش قدرت مسلط برای حفظ موقعیت خود همراه باشند.
از این رو، وظیفهی نقد نه جایگزین کردن پروپاگاندای یک اردوگاه با پروپاگاندای اردوگاه دیگر، بلکه شکستن انحصار تولید حقیقت سیاسی است. اگر جنگ معاصر پیش از شلیک نخستین موشک با تولید روایت، طبقهبندی انسانها و سازماندهی ادراک عمومی آغاز میشود، مقاومت در برابر جنگ نیز باید پیش از نخستین بمباران آغاز شود.
پیش از اشغال سرزمین، باید امکان اشغال معنا را شناخت.
منابع:
https://journals.sagepub.com/doi/10.1177/1750635219870224
https://monthlyreview.org/articles/u-s-imperial-ambitions-and-iraq
https://archive.org/details/whatorwelldidntk0000unse